تبليغاتX
خفانش

خفانش

وا گویه ها و گل مویه های یک ذهن بیش فعال

به مناسبت ح.ف --- هفته ی بسیج دانش آموزی

[................]
این یک باکس به ظاهرتوخالی است که ما تعیین محتویات آن را به تخیل خوانندگان وا میگذاریم. ما این باکس را همراه با قدردانی صمیمانه ی خود به همه ی زنان و مردانی تقدیم می کنیم که [علیرغم چیز] در دهه ی شصت شمسی پدر یا مادر نشدند.
+ نوشته شده در  دهم آبان 1387ساعت 8:29  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

سیال ذهن به مثابه ی آب دماغ

میلیونها سال پیش مسابقه ای از تلویزیون ج.ا پخش میشد که اگرچه چندان "پربار" نبود اما برای من که شیفته ی دانستن و بیشتر دانستن بودم, بسیار جذاب بود . در این مسابقه قسمتی از یک فیلم پخش میشد, سپس در "صحنه ی حساس" فیلم, پخش آن متوقف میشد و ما به همراه شرکت کنندگان باید نتیجه را حدس میزدیم. و من که در آن زمان کودکی هفت هشت ساله بودم؛ تقریبا همواره هوشمندانه, نتیجه درست را حدس میزدم. مثالی میزنم:

دریکی از این فیلمها زن و شوهری به همراه کودک نوزادشان در کوهستانی گم شده بودند . دوستانشان هم درون یک هلیکوپتر به دنبال آنها بودند. به ناگه خرسی بر ایشان حمله ور گردید. قطع فیلم.
گزینه های موجود برای انتخاب اینها بودند:
1- سرنشینان هلیکوپتر به موقع رسیده و خانواده ی نگونبخت را نجات میدهند. هپی اندی تهوع انگیز
2- خرس کلیه ی اعضای خانواده را تکه پاره نموده و می بلعد. پایانی خونین
3- پدر خانواده به نبرد با خرس شتافته و در این راه کشته میشود اما بقیه ی اعضای خانواده توسط سرنشینان هلکوپتر نجات میابند. پایانی حماسی و تاثرآمیز
یادم هست که گزینه ی سوم را به درستی حدس زده بودم و وقتی ادامه ی فیلم پخش شد, های های اشک میریختم

***
دیده اید وقتی سرما می خوریم آب دماغمان بی اختیار به سیلان می افتد ؟ حتما دیده اید. جریان نوشتن این نوشته هم از این قرار بود . فکر میکنم جریان سیال ذهن اینگونه باشد. چرا یاد این مسابقه افتادم:
داشتم به این فکر میکردم که چه چیز "روایت فتح" را در ذهنم منفورتر میساخت ؟ اینکه همیشه پیش از فیلمسینمایی پنجشنبه ها و مسابقه هفته پخش میشد و انتظار را طولانی تر مینمود . از مسابقه ی هفته هم به یاد این مسابقه ی کذا افتادم . می بینید ؟ جریان ذهن از سویی به سوی دیگر, خارج از اختیار ما, مثل آب بینی.
+ نوشته شده در  دوم مهر 1387ساعت 10:25  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

امشب

وودی آلن جایی چیزی گفته بوده در باره ی مردی که پشت چراغ قرمز دچار کفر موقت می شده!! عمدتن حالی معکوس حال آن مردک دارم ! غالبا ملحدم و گاهی به ایمان موقت دچار (بله ! بله ! دچار!!) هستم. مثلن وقتهایی مثل امشب که دلم می خواهد خدا وجود داشته باشد و با خیال راحت بتوانم بگویم " خدا لعنت ت کند . "
 
+ نوشته شده در  یکم مهر 1387ساعت 10:54  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

هایکویی هست که هر وقت به شمال کشورمان میرفتم و زنهای شالیکار را در کنار جاده میدیدم به یادش می افتادم :

دختر شالیکار
همه چیزت گل آلود است
مگر ترانه هایت

- - -

امروز که به قالب تیره اینجا نگاه کردم ( آیا قالب سیاه رنگ چشمانتان را نمی آزارد ؟‌) به خودم گفتم، فلانی همه چیزت سیاه است... قلب ت ؛ گذشته و آینده ات و حتی پس زمینه ی جفنگ هایت

 
+ نوشته شده در  دوم شهریور 1387ساعت 9:48  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

جامعه ی پریش یا Derangement زده ی ما

به باورم، غالب قریب به اتفاق خوانندگان اینجا را قشر تحصیلکرده ی جامعه تشکیل می دهند . هم از این رو ترجیح میدهم بدون مقدمه به سراغ اصل مطلب بروم. اصل مطلب چیست ؟ این روزها در جامعه ی مان با شرایطی رو به رو هستیم که می توانم آنرا یک Derangement بنامم . اگر در داخل ایران سکونت دارید به تان حق میدهم که معنای این عبارت را ندانید. اما در فارسی معادل این عبارت " پریش " است. اما یک پریش چیست ؟ اگر جواب این سوال را هم نمیدانید بهتر است که این صفحه را ببندید چرا که بدون شک مخاطب این نوشته شما نیستید!!!
اما برای آنها که میدانسته اند و از یاد برده اند توضیح مختصری میدهم. دو مجموعه ی Aو B را با تعداد اعضای برابر در نظر بگیرید . حالا (F(a را که در آن a عضوی از A ‌میباشد طوری در نظر بگیرید که F به هر عضو A عضو منحصربه فردی از B را نسبت بدهد . یک پریش عبارت است از مجموعه ی حاصل از تابعی نظیر G که برای هیچ عنصر a ؛ (F(a برابر با ‌(G(a نباشد . فکر میکنم خیلی بهتر از اینجا ها 1 و 2 توضیح دادم و اگر نفهمیدید مشکل از خودتان است!
اما برای لمس و درک عمیقتر مفهوم پریش ؛‌ مثالی ملموس!!! میزنم:
فرض کنید تعدادی زوج جوان برای گذراندن یک شب! در خانه ای در جایی از ایران گرد آمده اند!!!! حالا طبق معمول این شب های ایران، بر اثر قطع برق با خاموشی مواجه میشوند. ( لابد میگویید تا باشد از این خاموشی ها!) یک پریش عبارت است از حالتی که در آن هیچ کدام از زوجهای موجود در اتاقهای خواب خانه، با یکدیگر زن و شوهر نباشند . به عبارت دیگر در همه اتاقها، به قول معروف ، بیناموسی رخ دهد. ( بر اثر خاموشی). لابد باز هم میگویید تا باشد از این پریش ها!!
فکر میکنم حتی کندذهن ترین خوانندگان هم درک کرده اند که پریش چیست! خب اما پریش ها همیشه هم اینقدر جذاب نیستند . به عوان مثال به جای مجموعه A ، مجموعه ی منصب ها و موقعیت های مدیریتی کشور و وزرا و وکیلان مجلس را در نظر بگیرید و به عنوان مجموعه ی B افراد شایسته از برای کسب همان مناصب را! فکر میکنم همان باشد که به آن میگویند "بدون شرح" ! بله یک پریش واقعی در این میان رخ داده .
پس نویس : تکنیک تدریس و بیان حقایق علمی و اجتماعی به همراه طنز و شوخی و مثالهای ملموس از آن عادتهای خوب دوران استادی ام است . در این نوشته از همین تکنیک استفاده کردم و فکر میکنم در رساندن مطلب هم موفق بودم .
تا چه از نظر افتد.

+ نوشته شده در  سی ام مرداد 1387ساعت 10:11  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

میان ماه من تا ماه گردون ,,,

امروز دوم ژانویه سال‌روز تولد آیزاک آسیموف نویسنده روس اصل آمریکایی است و در کتابخانه مرکزی مسکووا برای این منظور جشنی ترتیب داده اند ! جالب است ! ملتی برای نویسنده ای از تبار خودشان که از کودک سالی در خارج از ان کشور زیسته این همه احترام قایل است! آن وقت کدام یک از شما می دانید که صادقهدایت  یا حتی خانم بهبهانی در چه تاریخی به دنیا امده است یا از جهان رفته اند ؟
با مشاهده ی چنین کاستی های فرهنگی و مقایسه ی فرهنگ خودی با فرهنگ های بالنده ی دیگر، حق نه آن است که ما هم به این نویسنده و مترجم هوشمند هموطن بپیوندیم که می گوید (( فرهنگ ایرانی اصلن وجود ندارد)) ؟
و به راستی اگر گاهی با همچو نخبگانی در میان ایرانیان مواجه نمی شدم ؛ به اداره مهاجرت روسیا مراجعه می کردم و قید ایرانی بودن را به کل از هویت خود می زدودم.
 
+ نوشته شده در  دوازدهم دی 1386ساعت 17:34  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

نقش اولین برخورد در شناخت انسان و حیوان در ذهن ما

هوای مسکووا (بله ! تلفظ صحیح و،، بومی انه اش مسکووا است نه آن طور که در زبان عامی انه ی برخی از ایران ی ان گفته می شود : مسکو! ) این روز ها بسیار سرد است. تلخ سرد اما نیست و،، شیرین است. و،، من اگر چه خود در سر-زمین ی گرم سیر و بیابان پرور! مثل ایران به دنیا آمده ام اما با شوری جهان گردانه آن را دوست دارم.
می گویم جهان گردانه !، چرا؟!، می گویم : هر چند که چهار سال است در این شهر / سرزمین ساکن ام اما هنوز هم آن طور که باید از هیبت شرقی/ باز (عقب؟) مانده ی خود به در نیامده ام و،، لایق آن نشده ام .

اما ام - روز به این فکر می کردم که اولین برخورد چه قدر مهم است در شکل گیری دانش و،، معرفت ما از یک فرد یا،، یک انسان یا حتی، یک حیوان خاص. ( اینکه می گویم حیوان دلیل دارد!! و در انتها به ان اشاره می کنم. اصولن هیچ چیز در اینجا بی دلیل و کتاب نی-ست! )
اما این چه بحثی است ؟ می گویم. درست سال پیش در همچو روز ها / شب هایی بود که عده ای از بیکاره های وبلاگستان به فکر اعتراف نویسی افتادند و در این میان چه بسیار روشن/فکرانی که به ایشان پیوستند و خب روشن/فکر ایرانی اگر عوام زده نباشد چه کسی باشد ؟
در هم این گیر و دار اعتراف خوانی های من که به رسم روشن/فکری وبلاگ های مختلفی را می خوانم چشم ام به نوشته ای بسیار وزین از یکی از معدود روشن فکران هم تراز خودم در وبلاگ ستان افتاد . در واقع اگر عدو شود سبب خیر، چون خدا (کدام خدا ؟) ... این اعتراف نویسی هم سبب خیر شد و من یکی از بهترین های وبلاگ ستان را شناختم !
اولین برخوردی که مایه ی شکل گیری شناختم از ایشان شد همان اعتراف اول ایشان بود که نشان از ان داشت که ایشان هم با درایت و هوش دریافته که اخلاق ی ات کوچه و بازار در شان یک روشن/فکر نی-ست. ) و هم این نوشته اول ین برخورد مرا شکل داد و محبت من به نویسنده ی ان تا حدی مدیون هم این نوشته است:



در دوران خدمت مقدس سربازي (من در نيروي انتظامي خدمت مي کردم) شبها که گشت شهر مي شدم به مغازه هاي ميوه فروشي سطح شهر دستبرد مي زدم...البته چون گشت پياده بوديم و دو نفر هم بوديم به اتفاق سرقتها را انجام مي داديم...در همان خدمت مقدس سربازي بارها و بارها رشوه گرفتم...
يک بار هم غذاي يکي از متهمان که مادرش برايش اورده بود را به اتفاق افسر نگهبان دو تايي با هم خورديم و به متهم از غذاهاي کلانتري داديم و صدايش را هم در نياورديم...


+ نوشته شده در  یازدهم دی 1386ساعت 16:20  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

هایکو

باد سحرگاهان از شرق به غرب می وزد
برگ درخت از اوج بر زمین می افتد
و جوانیم که مثل آهوی رمیده می گریزد (+)
 
+ نوشته شده در  سی ام آذر 1386ساعت 1:50  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

از رنجی که می بریم

پائولو کوئلهو ( بله. بله. تلفظ درست ، کوئلهو  است و نه کوئیلو. هرچند که برخی از عالمان یا عالم نمایان آن را به شگلی نادرست تلفظ می کنند!) نویسنده ی بزرگ برزیلی در توضیح وظیفه ی ادبیات می گوید وظیفه ی ادبیات یا شخص ادیب آن است که از زبان انسانی که در بیان رنج خود الکن است به توصیف درد بپردازد . دردی که انسان الکن متحمل می شود و راستش بسیار زیباست که از زبان ادیبی بزرگ چون سهراب سپهری درد و رنج خودت را به عنوان یک انسان گنگ ببینی. اینها را گفتم که بگویم تازگی یک شعر در قالبی سنتی از سهراب دیده ام! آن هم چه قالبی! غزل! و همانطور که گفتم این غزل مبین من است. زبان حال دیروز و امروز و شاید فردای من :

سایه می جویم فریب آفتابم می برد
آب اگر پیدا شود ، انس سرابم می برد

چشم بستن از جهان نقش و رنگ افسانه ای است
می شوم بیدار تر آن گه که خوابم می برد

خس نداند ره کدام است و سر انجامش کدام
بی خبر افتاده ام در جوی و آبم می برد

فرصتی کو تا بیاویزد به خاری برگ کاه
تند باد روز گاران با شتابم می برد

روی آرامش ندیدم در کشاکش های زیست
سیل غم چون خفت ، موج اضطرابم می برد

من به خود کی از در میخانه بیرون می شدم
خانه اش آباد سیل می، خرابم می برد

 

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1386ساعت 17:10  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

سگی در بیابان مرا تشنه یافت

فرو ماند در لطف و صنع خدای
 
+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1386ساعت 1:45  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

خاطرات گنگ یا از گوگل ارث و شیاطین دگر

در بازار برده فروشان اسکندریه کنیزکی بودم سیاه...

من تاج محل را دیده ام
از اورست پریده ام
در قعر بالتیک ر××ه ام
با ژول سزار جنگیده ام
از اسکندر ترسیده ام
با کلئوپاترا بوده ام...
اهرام مصر را کنده ام
+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1386ساعت 16:8  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

اندیشه و احساس

امروز همسر سابقم را همراه با پسری دیدم. احساس مزخرفی دارم. مزخرف به دو دلیل. اول اینکه به عنوان یک روشنفکر باید به او حق بدهم که نیمه ی گمشده!!!!!! اش را بیابد حتی اگر ان نیمه من نباشم!! ولی در دلم نه تنها به او حق نمی دهم بلکه عصبانی و ناراضی ام.
دلیل دوم هم این است که مردک ، خوش قیافه و خوشتیپ بود . در واقع سر و وضعش از من خیلی بهتر بود و قدش هم بلندتر . همین حالم را بدتر می کند. در حالیکه به عنوان یک داروینیست....اه مرده شور داروین را ببرد.
چقدر روشنفکر بودن سخت است .
 
+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1386ساعت 15:56  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

نکته

راستی مگر کلمه اس ام اس به معنی شرت مسیج سرویس نیست ؟ پس نباید به هم بگوییم که به تو اس ام اس زدم . به جایش باید بگوییم که به تو اس ام زدم یعنی شرت مسیج زدم .
 
+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1386ساعت 14:38  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

حرف حساب جواب ندارد!!!

امروز یکی از همکاران در دانشکده می گفت که زبان فارسی هم از لحاظ نگارشی و هم از لحاظ منطقی نا رسا است و باید تغییراتی در ان داد . توضیح می داد که مثلن همین الفبای به اصطلاح فینگلیشی که در اس ام اس ها استفاده می کنیم خیلی بهتر و رسا تر از الفبای عربی/فارسی خودمان است چون مصوت ها را بهتر انتقال می دهد و در راستای فرایند جهانی سازی هم هست...بلافاصله با حاضر جوابی خاص خودم به او گفتم اما دکتر من وقتی اس ام اس فینگلیش می خوانم نمی توانم بین دو کلمه ی کفتار و کفتر تفاوتی را تشخیص بدم .
دید نمی تواند جوابی بدهد ؛ جلسه را ترک کرد !!!!!
 
+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1386ساعت 14:37  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

گوسفند

The Lord is my shepherd, I shall not be in want.
He makes me lie down in green pastures, he leads me beside quiet waters, he restores my soul.
He guides me in paths of righteousness for his name's sake

واقعا چه ذهن پلید وفریبکاری بوده است ذهنی که این عبارات را ساخته و پرداخته و چه اذهان نادان و مفلوکتری که ان را تکرار کرده یا بدان عشق ورزیده و در طلب ارامش و امید به خواندن ان پرداخته اند و هم امروز نیز چنین می کنند!!!!
نمی توانم فکر نکنم و وقتی می اندیشم نمی توانم رنج نبرم و عجیب اینکه هر چه عمیقتر می اندیشم رنج و الامم هم عمیقتر می شوند......
این روزها مردم این کشور نفرین شده را بیش از هر زمان و مکان دیگری در طول تاریخ و بر روی زمین شبیه گوسفندان می یابم. بله بله درست خواندید همچون رمه ای از گوسفندان. از کنایه و دوپهلو نویسی بدم می اید. اگر نوشته های قبلی من را خوانده باشید لابد به این موضوع پی برده اید. از صراحتم رنجیدید؟ اهمیتی نمی دهم . این مشکل شماست... انهایی که مرا از نزدیک می شناسند می دانند که در بیان عقاید خود و انجا که پای علم و دانش در میان باشد تا چه اندازه صریح اللهجه هستم. این چیزی است که حتی ادوارد سعید هم ان را از وظایف انسانی هر روشنفکری می داند.
مردم نادان این کشور نفرین زده درست مثل گوسفندانی که از یک سو از چوپان رمه و سگ نگهبانش می ترسند و از سوی دیگر از همان چوپان و سگش، سگی که بنا به ضرب المثل قدیمی : سگ زرد برادر گرگ است ،با دشمن خونی گله یعنی گرگ خویشاوند است، امید حمایت دارند. می چرند و اصواتی بی مفهوم از خود صادر می کنند و در این میان روشنفکرانی مثل من که تحصیلکرده و وبلاگنویس هستیم به کرمهای شبتابی شبیهیم که در روشنایی روز و افتاب رنگ می بازند. در نا امیدی و یاس مطالبی می نویسیم ولی مگر این وبلاگ با وجود بار علمی و روشنگرانه اش چقدر خواننده دارد؟ من که در باره ی یانگوم مطلب نمی نویسم !!!!! و تازه فرض کنیم خواننده ای اینجا را بیابد. مثل خود شما. خود شما مگر چقدر از نوشته های من می فهمید. باز هم صریح می گویم که شما می توانید به سادگی گوسفندی رمیده از گله باشید که از بد حادثه به اینجا امده اید و چندی دیگر با اسودگی خیال به جمع گله ی عزیزتان برخواهید گشت.
بله شما هم به سادگی می توانید گوسفندی بیش نباشید و این همان تراژدی بزرگ ذهن من است...
 
+ نوشته شده در  هشتم مهر 1386ساعت 16:47  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

مقایسه

به ادم های مطرح دور و برت نگاه کن. انها که هستند تو که هستی. پس از سال ها دود چراغ خوردن از دار دنیا همین وبلاگ را داری ولی اگر فوتبالیست بودی... همه صحبت از رضا عنایتی است و علیرضا نیکبخت واحدی و عادل فردوسی پور و چه و چه چه.
در تلویزیون که وضع از این هم بدتر است . هانیه توسلی و مهران مدیری و رضا عطاران و هرکدامشان هم با چه می دانم خاله و دختر خاله و مامان و عمه هایشان وارد صحنه ی بساز و بفروشی هنری!!! شده اند. احسنت به ما . احسنت . امروز یکی از اساتید همکار در دانشکده ی فلسفه می گفت اگر به جای سالها قلم زدن قدری به توپ لگد زده بودم وضعم بهتر بود!!!!
+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 16:35  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

گرگها و آدمها

ویکتور هوگو نویسنده ی معروف و نامدار فرانسوی می گوید انسان گرگ انسان است و نیچه فیلسوف بزرگ المانی می گوید در حالی که یک پلنگ وحشی هرگز از پلنگ بودن استعفا نمی دهد ، یک انسان چه بسا که از انسانیت خویش، دست بکشد!!! و این حکایت دیروز و امروز و بی شک فردای انسانیت است . به قول سهراب: و چقدر بیچاره است انسان و به راستی چنین است .

یا رب از ابر هدایت بنما بارانی

پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم

گاه علی رغم همه روشنفکری و ارادتم به نیچه ی کبیر یادم می رود که خدا مرده است و به هر حال حافظ که این را نمی دانسته. می دانسته؟
+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 16:17  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

گل مویه های من

صدا کن مرا
در این هزارتوی بی سفیر
روزی دوباره
تو را خواهم داشت و
از یقه ی پر وصله ام دیگر شرم نخواهم کرد
آستین های شکافته
و پایی که در کفش برهنه است
و معده ای که از آب تشنه است
صدا کن مرا
با خود ببرَم

+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 15:41  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

هایکو

و سرگذشت بود
که آرام از سر گذشت
و باد پاییزی وزان وزان
می سُرد بر پیشانی بلندم
+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 15:32  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

مسعود کیمیایی و رسالت روشنفکران

به تازگی هر خردرگل مانده ای در این طبلستان تو خالی وبلاگ ها از مسعود کیمیایی عزیز می نویسد و چه بسیار خرافه ها به نام این مرد بزرگ و هنرمندی که شاید سالها پس از رهاییش از این قفس خاکی شناخته شود ( و چه بسا که هرگز نشود )
روزی جواب این گستاخی ها را خواهم داد مسعود عزیز. کیمیای ناب سینمای ما.
+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 15:27  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

کوکو (گنگ سروده های یک ذهن بیش فعال)

در تو گم می شوم و بی تو می اسایم
لختی در این هیچستان بی پناهی
در این کشتزار بی حاصل لغات هرز
کو داسی که برچیند تو را
کو توبره ای که برگیرد مرا
و کو سیالی که بیامیزد ما را
و کو ...
و کو...
و کو ...
...
+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 15:20  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

اندیشه ی روشنفکری و زندگی روز مره

به نظر من مهم ترین کاری که هر انسانی در زندگی انجام می دهد اندیشیدن است. خب این اندیشیدن یعنی چه؟ واضح است که اندیشه ی روشنفکری مثل من از اندیشه ی ان کاسب شکم گنده و بدبوی توی پیاده رو فرق دارد. ولی او هم می اندیشد پس او هم تا حدی انسان است ولی نه به اندازه ی یک روشنفکر . و مهم همین روشنفکر بودن است و نه چیز دیگر و مهم این است که عوض بشوی و درجا نزنی . این عالی است . شاید یک شبه به پای نابغه ای چون من نرسی اما تکانی به خودت بده.
+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 15:15  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

تکلیف ما و خدا - یک بار برای همیشه

از جمله چیز های دیگری که خز شده است خدا نا باوری است . همینکه امدم و خداناباور شدم همه برای من شده اند اتئیسم. فکر کنم در اینده بر خلاف امروز مذهبدار بودن نشانه ی خاص بودن و فکور بودن و روشنفکری بشود :)
+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 15:8  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

خزلاگفا

به نظر من نیکلسون و صنعت چاپ دست به دست هم دادند و مولانا جلال الدین بلخی ( بله . بله . درستش بلخی است و نه رومی ! ! ! ! ! ) را « خز » کردند. یعنی مولانا خوانی و مولانا شناسی را خز کردند. حالا من فکر می کنم که راه افتادن بلاگفا هم مثل اختراع ماشین چاپ در مثال قبلی ، ، ، وبلاگ نویسی را به عملی خز مبدل ساخته است . این است که می گویم و شجاعانه می گویم خزلاگفا .
+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 15:2  توسط دکتر فرجاد پیلتن  | 

خب چرا خفانش؟

احساس خفقان می کنم . یعنی خفانشم می اید در این دنیای کثیف . می دانی رفیق خفانش یعنی همین. کاش مرا درک کنی .
+ نوشته شده در  پنجم مهر 1386ساعت 14:56  توسط دکتر فرجاد پیلتن  |